رئیس دانشکده هنر سوره در مقاله جدیدش تکنیکهای تصاحب روایت و ضرورت تأسیس مرکزِ راهبردیِ دیدهبانی و پدافندِ بصری را تبیین کرد.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه بین المللی سوره دکتر محمدرضا حسنایی، رئیس دانشکده هنر سوره در مقاله جدیدش در خصوص تصاحب روایت، از جنگ نرم رسانهای، نبرد شناختی و تکنیک و تاکتیک جنگ روانی نوشته است.
مقدمه
در سپهر ارتباطی قرن بیست و یکم، ماهیت قدرت از «سختافزار نظامی» به «نرمافزار شناختی» انتقال یافته است. در این پارادایم جدید که از آن تحت عنوان «نبرد روایتها» (Battle of Narratives) یاد میشود، پیروزی لزوماً در گرو تصاحب سرزمین نیست، بلکه در گرو تصرفِ «ساختار معنایی» ذهن مخاطب است. پژوهشهای حوزه ارتباطات راهبردی نشان میدهند که در فضای مجازی معاصر، به دلیل پدیده اضافه بار اطلاعاتی (Information Overload)، زمان پاسخدهی به یک کنش بصری به حداقل ممکن کاهش یافته است؛ وضعیتی که در این نوشتار از آن به عنوان «ثانیه صفر نبرد» یاد میشود.
از منظر نظریه «جنگهای شبکهای» (Netwar) (آرکیلا و رونفلد، ۱۹۹۶)، شبکهها نه تنها برای انتقال اطلاعات، بلکه برای تولید «اعتبار» و تخریب «مشروعیت» رقیب به کار گرفته میشوند. با ظهور ابزارهای هوش مصنوعی و امکان تولید انبوه «واقعیتهای ساختهشده»، بازیگران بینالمللی با استفاده از تکنیکهای «اسطورهسازی بصری»، در پی تثبیت روایتهای هژمونیک خود هستند. در چنین شرایطی، الگوهای سنتی «دفاع رسانهای» که مبتنی بر تکذیبهای متنی یا واکنشهای با تأخیر هستند، کارآمدی خود را از دست دادهاند.
ضرورتِ حیاتی امروز، گذار به دکترین «واکنش سریع هنری-رسانهای» است. این الگو که در این مقاله مورد واکاوی قرار میگیرد، بر دو رکن اساسی استوار است: نخست، «چابکی نشانهشناختی» جهت تشخیص سریع گرههای معنایی در پیام رقیب؛ و دوم، «مهندسی معکوس فرم» جهت تبدیل تهدید بصری به فرصتی برای پاتک رسانهای. نمونههای موردی تحلیلشده در این پژوهش - از جمله تقابلهای بصری در پروندههای جنجالی سیاسی و اقتصادی - نشان میدهند که چگونه میتوان با استفاده از استراتژی تصاحب روایت (Narrative Hijacking) ، سلاحِ نمادینِ رقیب را علیه خودِ او به کار گرفت.
این مقاله با اتخاذ روش تحلیلی-توصیفی، در پی تبیین این فرضیه است که در نبرد شناختیِ نوین، قدرت در دستِ «تولیدکننده اولیه» نیست، بلکه متعلق به بازیگری است که با اشراف بر «ثانیه صفر»، سریعترین و نافذترین «بازتعریف معنایی» را ارائه دهد. تبیین این الگو، نه تنها یک ضرورت رسانهای، بلکه یک الزام راهبردی برای ساختارهای فرهنگی و هنری کشور در مواجهه با تهاجمات نوین است.
بخش دوم: واکاوی الگوهای عملیاتی در تصاحب روایت (تحلیل موردی)
در این بخش، به منظور اثبات فرضیه «ثانیه صفر»، پنج الگوی کنشگری هنری که در تقابلهای اخیر رسانهای طراحی و اجرا شدهاند، مورد واکاوی قرار میگیرند. این الگوها نشاندهنده گذار از هنر منفعل به «هنر پدافندی-تهاجمی» هستند.
۱. الگوی واسازی هاله قدسی (Deconstructing the Aura)
- در این الگو، رقیب با بهرهگیری از تکنیکهای هوش مصنوعی، سعی در تولید یک «اسطوره سیاسی» دارد (مانند نمایش چهرهای قدسی و مسیحایی از یک رهبر سیاسی).
-تحلیل کنش: واکنش سریع در اینجا نه با «بیانیه»، بلکه با «افشای فرمی» صورت میگیرد. با پیوند زدن نشانهشناختیِ همان چهره به پروندههای سیاه اخلاقی یا ضد-ارزشهای پذیرفته شده (مانند ارجاع به جزیره اپستین)، هاله قدسی ساخته شده در بدو تولد فرو میپاشد. در واقع، سلاحِ تصویرِ رقیب، در فرآیند «مهندسی معکوس»، به ضدِ خود تبدیل میشود.
.jpg)
- ۲. الگوی تحقیر نمادین هژمونی(Symbolic Subversion)
قدرتهای جهانی و ساختارهای استعماری همواره اقتدار خود را بر پایهی «هیمنهی بصری» و «تقدسبخشی به نمادها» استوار میکنند. این نمادها (مانند ارز ملی، نشانهای نظامی، یا پرچم) به عنوان ستونهای صلبِ هویت رقیب عمل کرده و وظیفهی «مرعوبسازی شناختی» مخاطب را بر عهده دارند. الگوی «تحقیر نمادین»، فرآیندِ آگاهانهی واسازی این هژمونی از طریق ابزارهای هنری است.
مؤلفههای عملیاتی این الگو:
-الف) آشناییزدایی از نمادهای صلب: در این تکنیک، هنرمند به سراغ آیکونهایی میرود که در ذهن مخاطب جنبهی «شکستناپذیر» دارند. به عنوان مثال، با تغییر در جزئیات بصری یک «اسکناس» (که نماد ثبات و قدرت اقتصادی است)، آن را از یک سند معتبر به یک «بیانیه سیاسی» یا یک «برگهی بازی» تبدیل میکند.
- ب) استفاده از استراتژی «تضاد معنایی» (Semantic Contrast): در طرحهای مورد مطالعه، مشاهده میشود که چگونه نمادهای خشن و نظامی با مفاهیمِ سخیف یا متناقض (مانند اسباببازی، سیرک، یا زوال تدریجی) ترکیب میشوند. این تضاد، باعث میشود که «ابهت» جای خود را به «حقارت» بدهد و مخاطب به جای ترس، نسبت به قدرتِ رقیب دچار حس «تمسخر» یا «ترحم» شود.
- ج) تغییر لایههای نشانهشناختی (Semiotic Layering): در این الگو، اثر هنری به مثابهی یک «تروجان بصری» عمل میکند. ظاهر اثر ممکن است شبیه به نماد اصلی (مثلاً پرچم یا واحد پولی) باشد، اما در لایههای درونی آن، نشانههایی از فروپاشی، بدهی، خون، یا پوچی گنجانده شده است که در اولین نگاه، ساختار معنایی ذهن مخاطب را به چالش میکشد.
کارکرد استراتژیک
هدف اصلی این الگو، «شکستن سد ترس» و «عادیسازی فروپاشی» است. وقتی هژمونی رقیب در سطحِ تصویر تحقیر میشود، در واقع اولین ترکها بر بدنه قدرت واقعی او در دنیای فیزیکی پدیدار میگردد. این تکنیک با تقلیلِ مفهوم قدرت به یک «سیرک سیاسی» یا «نمایش پوچ»، توان مقاومت روانی و تابآوری جامعه خودی را در برابر جنگهای اقتصادی و روانی به شدت افزایش میدهد.
مثال عملیاتی
بازطراحی اسکناسهای رایج بینالمللی با استفاده از المانهای شکست، یا تبدیل نشانهای نظامیِ مشهور به نمادهای آسیبپذیر، نمونههایی از اجرای این الگو هستند که باعث میشوند «زبانِ قدرت» رقیب لکنت پیدا کند.
۳. الگوی رصد پیشدستانه و پاسخِ مبتنی بر زیستجهان (Anticipatory Response)
این الگو فراتر از یک واکنش ساده، بر «هوشمندی محیطی» و «نفوذ به زیستجهانِ رقیب» استوار است. در این مدل، هنرمند-تحلیلگر پیش از آنکه رقیب بتواند روایت خود را تثبیت کند، بر اساس جزئیترین رفتارهای فیزیکی، کلامی و محیطی او، پاتک بصری را طراحی میکند.
مؤلفههای کلیدی این الگو
- الف) شکار «گافهای نشانهشناختی»: هر کنشگر سیاسی یا نظامی در زیستجهان خود دارای کدهای رفتاری است. رصد پیشدستانه یعنی شناسایی لحظاتی که میان «ادعای ابرقدرتی» و «واقعیت انسانی» رقیب شکاف ایجاد میشود (مانند لحظات ترس، خستگی، یا اشتباهات تکنیکی در پوشش و رفتار.
-ب) استفاده از اطلاعات دستاول (First-hand Data): در این الگو، منبع الهام هنرمند، اخبار دستچندم رسانهها نیست، بلکه دادههای خامی است که از رصد مستقیم میدان (میدان نبرد یا میدان سیاست) به دست میآید. این کار باعث میشود اثر هنری دارای «سندیت» (Authenticity) باشد که مخاطب نمیتواند آن را انکار کند.
- ج) بازنمایی «جزئیاتِ رسواکننده»: برخلاف پوسترهای کلیشهای، در این الگو بر روی یک جزء بسیار کوچک تمرکز میشود؛ جزئی که کل ابهت پوشالی رقیب را زیر سوال میبرد. (مثلاً تمرکز بر لرزش دست یک فرمانده یا یک نماد ناهماهنگ در صحنهآرایی رقیب.
کارکرد استراتژیک
هدف این الگو، ایجاد «شوکِ شناختی» در مخاطبِ رقیب است. وقتی مخاطب میبیند که ما حتی بر جزئیترین رفتارهای خصوصی یا پنهانی لایههای قدرت آنها اشراف داریم و آن را به زبان هنر بازنمایی کردهایم، دچار «فروپاشی اقتدار ذهنی» نسبت به جبهه خودی میشود. در واقع، این الگو هنر را به یک ابزار «جاسوسی بصری و رسواسازی» تبدیل میکند.
مثال عملیاتی: اگر رقیب در حال آمادهسازی یک سخنرانی بزرگ برای تهدید است، رصد پیشدستانه یعنی تولید اثری که «اضطراب پشت صحنه» یا «پوچی صحنهآرایی» او را پیش از شروع یا در حین سخنرانی به تصویر بکشد، تا پیام اصلی سخنرانی در نطفه خفه شود.
.jpg)
۴. الگوی «تصاحب روایت از طریق بازخوانی آرشیو» (Narrative Reclamation)
در این الگو، به جای تولید یک تصویر کاملاً جدید، از حافظه تصویری موجود اما فراموششده استفاده میشود تا ادعای امروز رقیب ابطال گردد.
-تحلیل کنش: با قرار دادن یک حقیقت تاریخی در کنار یک ادعای مدرن (تکنیک فتومونتاژ استراتژیک) ، مخاطب دچار «شوک شناختی» میشود. این تکنیک، اعتبار منبع خبر (دشمن) را پیش از آنکه پیامش منتشر شود، تخریب میکند.
.jpg)
۵. الگوی «آیندهنگاری بصری و خلق بنبست» (Visual Foresight)
این الگو بر پایه حدس زدن گام بعدی رقیب و طراحی پاسخ، پیش از وقوع حمله است.
-تحلیل کنش: تولید تصاویری که «پایانِ محتوم» یک جریان یا سیاست را به رخ میکشد. در این تکنیک، هنرمند با استفاده از نمادهای فرجامشناسانه، مخاطبِ رقیب را در یک بنبست ذهنی قرار میدهد. این کار باعث میشود که حتی پیش از پیروزی میدانی، «احساس شکست» در جبهه مقابل نهادینه شود. این کنش، فراتر از پدافند، یک «پیشدستی رسانهای» است که ابتکار عمل را کاملاً در اختیار جبهه خودی قرار میدهد.
.jpg)
نتیجهگیری
تحلیل الگوهای پنجگانه در این پژوهش نشان داد که قدرت در فضای مجازی، دیگر در اختیار «توزیعکننده» نیست، بلکه متعلق به «معنابخشی بصری در ثانیه صفر» است. با توجه به ابلاغیه اخیر ریاست محترم جمهوری مبنی بر تشکیل «ستاد ویژه ساماندهی و راهبری فضای مجازی» به ریاست معاون اول محترم، ضرورت گذار از ساختارهای سنتی به «سازمانهای چابک هنری-امنیتی» بیش از پیش آشکار شده است.
تحقق ماموریتهای این ستاد جدید در حوزه «بازآرایی ساختار فضای مجازی» مستلزم ایجاد یک «مرجعیت بصری» است که بتواند سیاستهای کلان را به زبان هنر پدافندی ترجمه کند. پیشنهاد نهایی این پژوهش، تأسیس نهادی مشترک میان مراجع علمی-هنری (مانند فرهنگستان هنر) و نهادهای راهبردی (ستاد ویژه مذکور) است. این سازمان مشترک با اتکا به الگوهای استخراج شده در این مقاله، وظیفه صیانت از «مرزهای شناختی» کشور را بر عهده خواهد داشت تا نه تنها در برابر تهاجمات، واکنش سریع نشان دهد، بلکه با پیشدستی رسانهای، ابتکار عمل را در سپهر ارتباطی قرن بیست و یکم در اختیار جبهه خودی نگاه دارد.
سخن پایانی
در پارادایم «ثانیه صفر»، پیروزی متعلق به بازیگری است که سریعترین و نافذترین «بازتعریف معنایی» را ارائه دهد. هنر واکنش سریع، نه یک انتخاب، بلکه تنها راه اقتدار در «نبرد روایتها» است.
این پژوهش مبنای نظریِ تشکیل «مرکزِ راهبردیِ دیدهبانی و پدافندِ بصری مُدب» است.
منابع و مآخذ
• الوانی، سیدمهدی. (۱۴۰۰). نبرد شناختی: ابعاد، مؤلفهها و راهبردها. انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.
• بارت، رولان. (۱۳۹۷). اسطورهشناسی. ترجمه شیریندخت دقیقیان. نشر مرکز.
• Arquilla, J., & Ronfeldt, D.* (1996). The Advent of Netwar. RAND Corporation.
• Du Cluzel, F. (2020). Cognitive Warfare. Innovation Hub, NATO.
نظر خود را بنویسید