کد خبر : 90560
تاریخ انتشار : 13 دی 1394 17:24
تعداد مشاهدات : 1431

کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

من بودم و ...

رؤیایی نقره گون

که از تماشای مذاب آب و آینه،

بر جانم می نشست!

تو!

با کدامین نگاه

بر قلبم می نگاری ...

که اینچنین

بارانی از استغاثه،

مرا به تن شویی غبار

می خواند...

.....

ما بودیم...

که در تلاوت رویش کلمات

به جستجوی نغمه دوست

تماشا شدیم! ...


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :